زمانی که واقعا چیزی رو می خوای به خودت شک راه نده ببین که داریش باور کن که اون ماله

خودته خود خودت .

برات کار نشد نداره و همه چیز برات محیاست تا به هر چیزی که خواستی دست پیدا کنی یاد

باشه گفتم هر چیزی

این هر چیزی می تونه موفقیت تو کار و تحصیل و زندگی و .... باشه می تونه پیروزی بر هر چیز

پلید و زشت باشه

قدرت خودتو دست کم نگیر فقط بخواه تا برات محیا بشه تو می تونی . باور داشــــــته باش که

می تونی . تو داری هر چیز رو که بخوای داری ببین که داری .

......................................................

این حرفا رو زمان زیادی نیست که به خودم می زنم نتیجه اش کاملا مثبت بوده انگار هر چیزی

 که می خوام کنارم بوده  فقط نامــــــرئی و با خواستنش و دیدنش که تو دستمامه می یاد تو

دستام می شینه و مرئی می شه . چه حس قشنگی وقتی به جادوئی بودن خود پی ببری

امتحان کن .

 

حرفای نزده

شادم از اینکه تو همیشه در کنارم هستی

می دونی وجودت بهترین نعمت موجود در تمامی دنیاست

...................................................................................

تو این چند روزه بارها و بارها به بزرگی و مهربونی خدا فکر کردم

قصد خاطره نویسی ندارم ولی واقعا لازم دارم که بگم

بابام هفته پیش رفت مســـافرت فردای رفتن بابام به مسافرت مامانم و خواهرام به یه مهمونی رفتن که

تقریبا تمامی فامیل بابام تو اون مهمونی شـــرکت داشتن این طور که خودشـون می گن کلی بهشـــون

خوش گذشته و کلی خندیده بودن و شوخی کرده بودن همون شب ســـاعت خواهرم موقع برگشت به

خونه گم شد فردا صبحش مامانم دچار کمر دردی شد که همه ترسیدیم نمی تونست از جاش بلند بشه

بعد از ظهر هــم تلــویزیونمون سوخت خب شــما باشید با این همه اتفاق چی فکر می کنید شاید بگید

عجب بد شانس . شایدم بگید عجب چشمی داشتن فک و فامیل چشــــم خوردیم .... و خیلی چیزای

دیگه تمامی چیزایی که به فکرتون برسه به ذهن ما هم رسید . با بابام تماس تلفنی داشتیم قرار بود دو

هفته اونجا بمونه ولی به دلیل حاضر نبودن وسایل مجبور شد بر گرده وقتی می خواست برگرده ما همه

ناراحت این بودیم که اخه خستگی رو تن بابا می مونه وقتی بفهمه تلویزیون سوخته  ( اینم بگم بابا اصلا

در قید و بند این چیزا نیست همیشه می گه قضا و بلا بود . جونت سلامت و ... ) وقتی بابام امد و در رو

باز کردیم فکر می کنید چـــی دیدیم ؟ دست باند پیچی شده بابام همون روز که تلویزیون سوخت برای

بابام حادثه پیش امد تو این حادثه سر انگشت شصت بابا کمی پرید و روی ساق دستشم حـــــدود ۶ تا

بخیه خورده بود  شما باشد چی میگید همه شوکه شدیم خواهرام و مامانم و عمه ام  کلی گریه کردن

بابام تعریف کرد که یه قطعه ۳۰۰ کیلویی رو می خواستن تو یکی از دستگاه ها جا بزنن که اهرمی که زده

بودن در رفته و این اتفاق برای بابام افتاده . اون زمانی که بابا داشت تعریف می کرد راستش این قدر

شوکه بودم که نمی دونم به چی فکر می کردم ولی بعد پیش خودم گفتم :

خدایا به خاطر مهربونیت و به خاطر بزرگی و به خاطر لطفت که به ما داشتی

سپاسگذارم . خدایا منو ببخش که بعضی وقتا یادم می ره که هستی و مراقب

من و تمامی کسانی که به وجود اوردی فقط تو هستی خدایا شکر برای لطفت

که نثار ما شد

می دونی وقتی تصور اینو می کنم که اگه خدای نکرده اون قطعه ۳۰۰ کیلویی در می رفت و می افتاد رو

بابام اون وقت من باید چی کار می کردم تلویزیون سوخت تا بابام پیشم باشه و با نگاه کردن بهش یاد

خدا بیفتم که چقدر مهربونه شاید بگید بازم که بابات صدمه دیده و انگشتش مشکل پیدا کرده ولی برام

مهمه که بابام باشه حالا با انگشت سالم یا با انگشتی که یه ذره از سرش نیست

  

حرفای نزده

می بینی چون هستی داره می زنه

هر روز قوی تر از روز قبل می زنه

هر وقت خط ممتد شد یعنی تو رو از دست دادم

اون وقت بازم می یام دنبالت تا بدستت بیارم

چی فکر کردی که وسط راه خسته می شم

 

حرفای نزده